میلاد تو طلوع نور
در قلبی مه گرفته بود، نفسی گرم در فضای سرد و غریب
گلی شکفته در بهار
تولد یک شعر دلنشین، شعری در واژه های نگاهت و در قافیه های کلامت
تولدت مبارک پسر عزیزم
... پيام هاي ديگران() link جمعه ۳ دی ۱۳۸٩ - شکرانه
دیشب یه تصادف کوچولو کردیم 
راننده کی بود؟
بعللللللللللللللله خود خودشه :دانیییییییییییییییییییییییییییال 
وقتی از سرکار میایم دنبالت، میخوای روی پای باباجون بشینیو رانندگی کنی، اما بهت میگیم آقا پلیسه دعوا میکنه رو پای بابا بشینی تو هم راضی میشی تا میرسیم به سوپری نزدیک خونه که برات شیر بخریم. همینکه باباجون میره پایین دانیال ناقلا میره پشت رل .
یه هفته ای میشه که پشت فرمون وایمیستی آینه بغل رو یه خورده ور میری به منم میگی آینه اونطرفو درست کنم بعدش سوئیچ رو از حالت قفل خارج میکنی و آخرش ماشینو استارت میزنی و روشن میکنی. چندبار که این کارو کردی بهت گفتم وقتی بابا از مغازه اومد بیرون استارت بزن(دلم برا بنزینامون میسوخت)
خلاصه این شد روال کارمون
دیشب تو خیابون اصلی باباجون ماشینون نگه داشت تا کمی خرید کنه
و مجبور شد دوبله پارک کنه. بعد تو رفتی پشت رل و طبق معمول سوئیچ ماشینو باز کردی
همینکه دیدی بابا جون از مغازه اومد بیرون ماشینو روشن کردی
تا استارت زدی ماشین تو دنده بود و دک زد همون موقع یه پژو آردی هم داشت رد میشد زدیم به گلگیر عقبش و قالپاق لاستیکش هم شکست . اونم در حال حرکت بود یه خورده جلوتر وایستاد و چون فرمونو تو دستت چرخیده بود ماشین همینطور جلو رفت و یکی دو تا ماشین میلیمتری رد شدن و ماشنیای پشت سر هم فقط من صدای ترمزشون رو میشنیدم اونقدر هول شده بودم که عقلم نمیرسید ترمز دست رو بکشم و تو هم همینطور دستت رو استارت بود و ماشین دک میزد و میرفت جلو تا خوردیم به بلوار وسط خیابون ...
خدا بهمون رحم کرد که ماشینای عقبی بهمون نزدن. از صدای ترمز ماشینا و بوی لنت ترمز ماشینایی که یه دفعه ترمز گرفته بودن دست و پام بیحس شده بود 
اگه با اون سرعت میزدن به ما ،منکه کمربند داشتم اما دور از جونت حتما تو یه طوری میشدی.
تازه تو ماشینای پشت سری یه اتوبوس شرکت واحد هم بود واقعا این چند ثانیه به نظرم یه مدت طولانی میومد.
خلاصه از دیشب تا حالا یه پنجاه باری صحنه تصادفو تو ذهنم مرور کردم.
خداوند تموم نی نی کوچولوهارو در پناه خودش نگه داره.آمین
... پيام هاي ديگران() link چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩ - شکرانه
صبح یه روز پاییزی از خواب بیدار شدیم و طبق معمول لباس پوشیدیم و هفت و نیم زدیم بیرون. اما وقتی اومدیم سوار ماشین بشیم متوجه شدیم لاستیک ماشین باد نداره و پنچره. خلاصه سوار شدیم و رفتیم مغازه پنچر گیری اما هنوز باز نشده بود. خلاصه مامانی مجبور شد با تاکسی بره سرکار و تو با باباجون تا ساعت هشت ونیم همونجا وایستادین تا مغازه باز بشه اما نشد. باباجون تصمیم گرفت خودش لاستیک رو عوض کنه اما آچار چرخ نداشته برای همین با باباجون برگشتین خونه آچار چرخ رو از انباری برداره.
خونمون طبق چهارمه و انباری خونه هم همون طبقه چهارمه. باباجون تورو میذاره تو اتاقت و میره قسمت انباری . اما پسرک شیطون بلا یواشکی از آپارتمان میاد بیرون و میره قسمت انباری و بدون اینکه بابا جون متوجه بشه از پله های پشت بوم میره بالا!!!
وقتی باباجون کارش تموم میشه برمیگرده تو خونه اما میبینه تو نیستی صدات میزنه اما ازت خبری نبوده تو اتاقا، آشپزخونه، حموم بالکن دنبالت میگرده اثری ازت نبوده بعد با خودش فکر میکنه در آپارتمان باز بوده از پله ها رفتی پایین کل چهار طبقه رو میاد پایین و تو پارکینگ رو هم میبینه اما اثری ازت نبوده حسابی نگرانت میشه دوباره میاد بالا و میره قسمت انباری و صدات میزنه یه هو میبینه پسر ناقلا لب پشت بوم وایستاده و داری پایینون نگاه میکنی از ترسش میگه تکون نخور الان میام بالا و بعد میارت پایین.
خلاصه یه بار دیگه هم خدا بهمون رحم کرد چون هم پله هایی که رفتی پشت بوم خطرناکه هم اینکه پشت بوم فقط سه طرفش دیوار داره یه طرفش بازه!
اینم عکس پله هایی که اقا دانیال یواشکی رفتن رو پشت بوم و حسابی باباجونشو ترسونده.تو این عکس فقط نه تا پله افتاده اما دوازده تا پله ست.
... پيام هاي ديگران() link یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ - شکرانه
برای اولین بار پات به شهربازی باز شد اما اونقدر شیطونی کردی که دیگه حالا حالاها اونورا آفتابی نمیشم
.
هنوز که هنوزه دارم باهت کلنجار میرم به حرفت بیارم
اما پیشرفت چشمگیری نداشتیم. مرتب در این مورد تو نت دارم سرچ میکنم چند تا تست انجام دادم اما نتیجه همش مثبت بود.آخه تو عزیز دل مامانی چرا حرف نمیزنی وقتی هفت یا هشت ماهه بودی یه مامان و بابا میگفتی اما الان اونم نمیگی ![]()
یه چند روزی میشه به اون کتابایی که برات خریدم علاقه نشون میدی (خوب شد بالاخره علاقه مند شدی و گرنه بابت پولی که داده بودم دق میکردم) تازه یه نکته جدید هم فهمیدم :کتابایی که تصاویر بزرگ و کم جزئیات داره رو بیشتر دوست میداری
مداد رنگی برات خریدم و کلی خطوط درهم برهم رنگی میکشی و بعد خودت خودتو تشویق میکنی میگی به به
و تا منم تائید نکنم دست بردار نیستی که چه نقاشی قشنگی کشیدی و به به و چه چه ...
هر چی رو که بهت نشون میدم میگم این چه رنگیه میگی درد فکر کنم منظورت همون زرده!
کل کلمات دیگه ای که میگی ددر بابا ئیش (شیر) به به جیش
آخه خدائیش یه بچه 19 ماهه باید فقط 6تا کلمه بگه؟؟؟ تصمیم گرفتم هر چی رو که با اشاره میخوای بهت ندم شاید یه تکونی به اون زبون مبارکت بدی حرف زدن یاد بگیری
اما یه حادثه مهم در 19 ماهگی : وقتی 18 ماهه بودی سرت بخیه خورد و 19 ماهگی دستت و 20 ماهگی رو هم خدا بخیر بگذرونه
چهارشنبه بیست و هفتم مرداد وقتی از سرکار اومدم دنبالت یه باره چشمم به دست باند پیچی شدت افتاد به خاله جون گفتم چی شده گفت چیزه مهمی نیست انگشتش با شیشه بریده پرسیدم پس چرا اینطور باند پیچی کردین گفت چون سر بند انگشتش بریده اینطوری پانسمان کردیم که زخمش باز نشه. وقتی اومدیم خونه هی مورمورم میشد پانسمان دستتو باز کنم ببینم چه خبره فکر میکردم دستت سوخته و نخواستند به من بگن تا شب یه کم نق نق میکردی و منم فکر میکردم به خاطره اینه که بدخواب شدی حتی چندبار دعوات کردم البته از نوع خفیف .(آیکون مادر فداکار
)
شب خاله جون زنگ زد و احوالتو پرسید و بهش گفتم پانسمان دستتو باز کنم گفت نه راستش دستش بریده اما سه تا بخیه خورده
تصورشو میتونم بکنم خاله جونت موقع بخیه چی کشیده. همونی که یه ماهه قبلش سر خودم اومده بود. خوب بوده که غش نکرده دهن روزه
جریان از این قرار بوده که جنابعالی علاقه زیادی به جارو برقی داری خاله جون میخواسته جارو بزنه اما خواستی بهش کمک کنی و جارو رو ازش گرفتی که خسته نشه و اونم رفته تو آشپزخونه تا شما به راحتی بتونی رفت و روب کنی. بعد با دسته جارو میزنی رو شیشه میز تلویزون و تکه شیشه ای که افتاده رو زمینو از ترس اینکه توی پای خلق الله نره و پاشون اوف بشه برمیداری و میبری میدی به خاله جونت
و اتفاقی که نباید بیفته میفته و دست کوچولوت یه زخم عمیق برمیداره که نتیجش پنج تا بخیه ناقابله (اولش بهم گفتند سه تا ولی بعدا که پانسمانتو باز کردم دیدم 5تا بخیه س) حالا میشه اسم تورو گذاشت دانیال فداکار و به جای پترس تو کتابای مدرسه داستان تو رو باید بزارن![]()
![]()
![]()
پی نوشت:گل پسر مامانی هر روز 6:30 از خواب بیدار میشه صورتشو (و همینطور لباسشو)میشوره موهاشو شونه میکنه بعد با لبی خندون از خونه میزنه بیرون
پسر کوچولوی مامان روز بروز بزرگتر میشه و صد البته شیطون تر
. هر روزی که میگذره حس میکنم چه تغییرات شگرف و مثبتی تو زندگی من و باباجونت گذاشتی. هر روز فکر میکنم اگه این فرشته کوچولو نبود چقدر زندگی مشترکمون سرد و بیروح بود فرشته کوچولویی که گرمای وجودش گرما بخش زندگیمونه.
اما اندر احوالات این وروجک . بعضی اوقات واقعا کنترل کردنت مشکله حرف گوش نمیدی لجبازی میکنی و یه کم کارای زشت
(برای اینکه آبروت نره نمیگم) مثلا میخوام شخصیتت تو جمع دوستای وبلاگیت حفظ بشه.
چهارم تیر شب تولد حضرت علی مثه همیشه سرگرم بازی و شیطنت بودی و منم مثه همیشه تو مطبخ ،باباجونت هم مثه همیشه جلو TV . ساعت از نه گذشته بود و یکباره صدای گمب و بعد صدای جیغت ![]()
تموم خونه رو پر کرد . باباجونت بغلت کرد و آوردت تو آشپزخونه تموم صورتت پر خون بود پاهام سست شده بود و نمیتونستم قدم از قدم بردارم. ابروت شکاف خورده بود و خون میزد بیرون . اول که دیدم فکر کردم از تو چشمت خون میزنه بیرون، دستام میلرزید با عجله لباساتو که پر خون بود عوض کردیم و بردیمت دکتر
از شانسمون جمعه شب بود و همه جا تعطیل ...
دکتر میخواست معاینه ت کنه اما حتی نمیذاشتی زخمتو ببینه . گفت باید بخیه بشه موقع بخیه زدن با تمام وجودت جیغ میزدی اونقدر که آخراش دیگه صدات گرفته بود و پابپای تو همون قدر که تو اشک ریختی منم گریه کردم البته مال من بی صدا بود تازه اگه بلند هم گریه میکردم تو داد و فریادای تو گم بود. با خودم فکر میکردم اگه تمام بدنمو بخیه بزنن اینقدر که برای تو اشک ریختم برای خودم نمیریختم (این دیگه آخر حس مادریم بود
)
خلاصه به خونه نرسیده پانسمان زخمت باز کردی و دیدم سه تا بخیه ناقابل تو ابروت جا خوش کرده دوازده روز بعد بخیه هارو کشیدم بازم گریه و داد و فریاد بازم گریه بیصدای مامان...
دو هفته بعد واکسن 18 ماهگیتو زدیم و خانم بهداشت گفت بچتون خیلی کم حرف میزنه ببرینش گفتار درمانی!!؟
واییییییییییی نه ! دوباره یکی دیگه به دلمشغولیها و گرفتاریهای مامان اضافه شد![]()
البته هنوز که هنوزه زیر بار نرفتم که ببرمت. به خودم گفتم این خانوم بهداشته هیچی نمیدونه میبرمش پیش دکتر خودت اگه اون گفت انجام میدم بردمت پیش دکتر خودت گفت ببرش متخصص مغزو اعصاب کودکان تا اون تشخیص بده تو حرف زدن تنبلی یا مشکل دیگه ای داری.
از اونروز به بعد تصمیم گرفتم بیشتر باهت کار کنم رفتم کتابای مخصوص کودکان زیر دوسال خریدم اما وقتی اومدیم خونه هر چی ازت پرسیدم این عکس چیه فقط فقط خودم جواب خودمو دادم حتی یه بارم نگاهشون نکردی دلم خوش باشه.
تو خیابون اتوبوسارو نشونت میدم میگم اتوبوس اما تو فقط میگی اوووووووووو میگم موتور بازم میگی اوووووووووو میگم هواپیما رو ببین به هواپیما هم میگی اوووووو وا
امیدوارم هر چه زودتر بلبل مامان بحرف بیاد و نگرانی مامانشو برطرف کنه
.
روز بعد از کشیدن بخیه ها(ابروی طرف راست)
... پيام هاي ديگران() link چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩ - شکرانه
خیلی وقته آپ نکردم وقتشو داشتم اما حوصله شو نداشتم کلا از نوشتن خوشم نمیاد!!!
یه فرصتی پیش اومد و رفتیم رامسر. اما واقعیتش زیاد خوش نگذشت .به جاش دانیال اونقدر معرفت داشت که بچه خوبی باشه و اذیت نکنه و الا اگه اینم اذیت میکرد همون روز اولی برمیگشتیم!!؟
مثه همیشه اول رفتیم روستای باحاله زیارت و هرچه اصرار بریم آبشار از بقیه انکار. من نمیدونم چرا بعضیا که میرن مسافرت ، سفر رو با خوابیدن اشتباه میگیرن و دلیل میارن اومدیم مسافرت تا استراحت کنیم .خب اگه میخواین استراحت کنین و بخوابین تو خونتون بخوابین چرا این همه راه میکوبین و میرین سفر!!! حالا دلیل خوش نگذشتنو فهمیدین.
اینم عکس دانیال کوچولو کله صبح وقتی همه خواب بودن ما دو تا مثه همیشه سحرخیز
بقیه سفرنامه مصوره دیگه چون حال نوشتن نیست...
رامسر
... پيام هاي ديگران() link چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ - شکرانه
خدای من یکسال دیگر هم گذشت
هرچه کردیم دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدیم
خدای من یکسال گذشت
هراسان شدم پناهم دادی، بیمار شدم شفایم دادی.
آرامش که رسید طبیب و پناه را از یاد بردم
خدای من سالها گذشت....ده....بیست...سی....
هر چه کردم دیدی ،هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم
خدای من آوای ملکوتی یا مقلب القلوب و الابصار می آید
و تو مرا می خوانی که بخوانمت
این منم با حسرت سالهای رفته
یا مدبراللیل و النهار
این منم با هزاران امید به سالهای پیش رو
یا محول الحول و الاحوال
خدای من بندگی ام را بپذیر،
التماس مرا بشنو حول حالنا،حول حالنا،حول حالنا

تمام روز باهم هستیم و چقدر این لحظات دوست داشتنی و شیرینه .لحظات شادی که حاضر نیستم با چیزه دیگه ای عوض کنم.
از صبح که چشم باز میکنی شیطونیات شروع میشه تا وقتی که بخوابی و چه عشقی میکنم با این فضولیا . روزای تعطیل شب که میشه چشامو به زور باز نگه میدارم اسمش تعطیلیه اما اونقدر دنبال تو بودم و پشت سرت هر جا رو که بهم ریختی مرتب کردم از خستگی از پا درمیام .
خودمونیم روزایی که میرم سرکار کمتر خسته میشم.
برای حرفام هم سند دارم از لحظه لحظه شیطونیات عکس گرفتم که بعدا نگی من بچه آرومی بودم .
چند روزی میشه که ریموت رسیور خراب شده و برا عوض کردن کانال باید در میز تلویزیون رو باز کنیم . چشمت روز بد نبینه همینکه به طرف در نیم خیز میشیم تو زودتر از ما خودتو میرسونی و دیگه ما اجازه نداریم به ملک شخصی شما دست درازی کنیم. به همین دلیل ناچارا جز فارسی وان کانال دیگه ای رو ترجیح میدیم نبینیم یعنی نمیذاری ببینیم و ما هم از خیرش میگذریم که بخوایم گشت و گذار تو شبکه ها داشته باشیم.
هر چی هم که توی میز باشه از cd player گرفته تا بقیه خرت و پرت ها وسط اتاقه کسی هم جرات نمیکنه بهت بگه نکن بچه خراب میشه! یه جیغ بنفش سرمون میکشی که از گفتنمون پشیمون میشیم.
وقتی هوا سرده نمیتونم لباساتو ببرم بیرون پهن کنم نزدیک شومینه یا روی رادیاتور پهن میکنم. بعد تو چکار میکنی؟؟؟ میری لباسای خیس رو برمیداری دور سرت میچرخونی و رو زمین و فرش و سرامیک میکشی و هرچه گردو خاک و پرز قالیه بهش میچسبه . حالا خودت قضاوت کن که من چه حالییییی میشم !!!!!!!!!
بعدش میری میندازی تو ماشین لباسشویی!!!!!!!!!!
این هم اتاق آقا دانیال در ساعات پایانی روز:
آخرش به این نتیجه رسیدم حتی روزای تعطیل هم برم سرکاررررررررررررر.
... پيام هاي ديگران() link شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸ - شکرانه
وقتی هفت یا هشت ماهه بودی حمید جون دو یا سه بار تو رو سوار موتور کرده بود از اون موقع یه دل نه صد دل عاشق موتور شدی چه روشن چه خاموش فرقی نمیکنه. تا یه موتور تو خیابون ببینی بال بال میزنی اگه کسی سوار موتور باشه که براش دست تکون میدی و بای بای میکنی اگه موتور پارک شده باشه میخوای بری سوارش بشی.وقتی هم بذارمت رو موتور همچین دو دستی موتور رو میچسبی که با گریه و جیغ و داد باید جدات کنم و همچین اشک میریزی که دلم برات کباب میشه.
شش تا دندون داری و هفتمین دندونت از فک پایین داره درمیاد و اب دهانت سرازیر...
از در و دیوار هم بالا میری حتی نردبان را تا پله آخرش بالا میری .
وقتی کوچولوتر بودی از عروسک اردکت خیلی خوشت میومد اما الان از عروسک پت و مت خیلی خوشت میاد. اگه یه جایی هم عروسک پت رو ببینی فکر میکنی همون عروسک خودته و میخوای عروسکو بگیری و مماغشو گاز بگیری و رو شکم پت بیچاره بالا و پایین بری.
اگه در کابینتهارو قفل نزنم تموم ظرف و ظروفم رو وسط آشپزخونه پهن میکنه.تا در یخچال باز بشه با سرعت نور خودتو به یخچال میرسونی و به زور خودتو داخل در نیمه باز یخچال جا میکنی و از اینکه چقدر ایجا چیز برا فضولی زیاده ذوق میکنی و دیگه مگه میشه از یخچال جدات کنیم
جدیدا از صدای ماشین لباسشویی موقع خشک کردن و تخلیه آبش خیلی میترسی این وقتها قیافت خیلی دیدنیه با چشای مضطرب و وحشتزده اما اینبار با سرعت صوت فرار میکنی. اما وقتی هم که ماشین خاموشه درشو باز میکنی و هر چی دستت برسه از پیژامه بابا(که همیشه بابامثه عینک رو زمین درمیاره و یادش میره بذاره تو جالباسی) تا شیشه شیر و تکه نونی که دستت بوده رو میزاری توش.
این پستت طولانی شد بقیش باشه برا بعد...
... پيام هاي ديگران() link یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ - شکرانه
























